تبليغاتX
شاهزاده عاصی
هر روز به جنازه ای که خواهم شد بیشتر شباهت میابم...
دارم از دانشگاه بر میگردم...هوا بس ناجوانمردانه گرمه...خورشید هم درست وسط آسمون...تندتر میرم...سوار اتوبوس میشم جای نشستن نیست...جای وایسادن چرا...یه نفر از همون اول رو مخ منه...داره با گوشیش ور میزنه...هی هم جلوم رژه میره میخوام گوشیشو بگیرم بکنم تو حلقش...بی خیال میشم ارزششو نداره...حالت تهوع دارم...پیاده میشم

یادم میاد قراره با بچه ها بریم بیرون...از بدقولی متنفرم...به زور جنازمو میکشم...

ـ چیه چرا ناراحتی؟ یه چیزی بگو.

هیچی بابا ول کن تو رو خدا...خسته ام همین...

بر میگردم خونه...تلوزیونو روشن میکنم...حدس میزنم چی قراره ببینم...یا یه میزگردی چیزیه یا فلسطین و عراق و آمریکا و حق مسلم ما...اه احمقا...

کامپوترو روشن میکنم میرم تو نت...با یکی که خیلی دوستش دارم چت میکنم...اه...اونم داره حالمو به هم میزنه...من باید برم فعلا کاری نداری...بای

حالم داره از همه به هم میخوره از همه...از دوستایی که فقط میخوان خندت رو ببینن...که اگه هم تحملت میکنن واسه اینه که از ناراحتیات لذت میبرن...که وقتی تو ناراحتی ناراحتیای خودشون یادشون میره که...

همه فک میکنن که دارم از خوشی میمیرم...که اگه با بچه ها میریم بیرون میریم باشگاه میریم بیلیارد میریم هزارتا کوفت و زهر مار دیگه پس حتما خوشم دیگه...که نمیدونن همه این کارا واسه اینه که یه جوری خودمو سرگرم کنم...که...

روز مادره همه خوشحالن...ولی من تهوع دارم...ولی من دارم بالا میارم...دارم همه چیزو بالا میارم...ولی هنوز باید خودمو نگه دارم...ولی نمیدونم تا کی...ولی...

و هنوزم:وین همرهان سست عناصر دلم گرفت...

.................................................................

پ.ن:باید بگم نه حالم بده نه گرما زده شدم!

تازه فهمیدم یه آدم چقدر میتونه پست باشه رذل باشه یه آدم چقدر میتونه ازت سو استفاده کنه یه آدم یه آدم چقدر میتونه دو رو باشه بی چشم و رو باشه پررو باشه یه آدم چقدر میتونه عقده ای باشه مشکل داشته باشه

یه آدم...حیف آدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
مامانی


 

                           دارم 

  

                                                  بیشتر از دیروز

 

                                                                           کمتر از فردا....

 

....................................................

راستی بریدبه فائزه خانم بگید منو دوست قدیمیش کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 

 دیروز:

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

 

امروز:

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش.. بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برش

..الهی که روز وصال توفان شه از سمت شمال!..هیچی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش...

 

فک میکنی کی هستی یه تار مو بیخ ریش!!!..تحفه که نیستی والا برگه ی سبز درویش..فک میکنی کیم من کودنو خیلی ساده؟.یه ناز کشه حسابی با کمترین اراده؟(دقیقا!)

 

گرگمو گله میبرم..از جونتم نمیگذرم..گله ای که توش باشی..یکتنه از دم میدرم!

 

زمینه گرمم کمته..کمته آتیش خدا..بوسه ی مرگ رو بچشی..بندت بشه جدا جدا

 

خبر میاد از چپ و راست..سرت شلوغه رابه راه..به لطف دور و بری هات..وقت نداری برای ما!(با این اوصاف یاد چه جور آدمی میافتید!؟)

 

همینقد که خواستمت از سرت هم زیادیه فک نکنی تو قلب من یه لحظه از تو یادیه!!!

 

فردا:

خدا به خیر کنه!

 

نمی دونم یا اینا یه چیزیشون میشه یا من هیچیم نمیشه!

 

 

راستی شاید من دیگه وقت نکنم بیام اینجا آخه میخوام از مامانم قهر کنم برم دى جي بشم!
............................................................

الان با دوستم کتاب خونه بودیم میخواستیم کتاب زهیررو سرچ کنیم دوستم نوشت ظهیر منم بهش میگم دیوونه با اون ظ نیست که با ظ یه نقطس! فک کن!

 

یه دفعه دیگه هم با آری رفته بودیم اکباتان یکی از دوستامونو برسونیم نمیدونستیم چه جوری برگردیم من شیشه رو کشیدم پایین از ماشین بغلی میپرسم ببخشید آقا تهران کدوم طرفه!؟!دیدم یارو داره چپ چپ نگاه میکنه!منم این شکلیشدم!ولی تا خود تهرون داشتیم میخندیدیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
تقصیر خودش بود...خودش پرید وسط ..من که نمیخواستم...تازه شب بود اونم رنگش سیاه بود...
من دیروز تصادف کردم...زدم به یکی و بد تر از اون نرسوندمش بیمارستان...آخه بیمارستانا که اونو قبول نمی کنن...ولی من حتی دلشو نداشتم وایسم ببینمش...خیلی ناراحتم...امیدوارم نمرده باشه...آخه میگن گربه ها هفتا جون...تازه میگن جنّی هم هستن ...وای خدایا!
حالا مامانم اینا هم تو ماشین بودن...به بابام هم که خبر رسید...دیشب بازار نصیحت داغ بود...خودمم ناراحت بودم دیگه هیچی!
خوب قبول دارم منم زیادی تند میرم...حالا تو اتوبان هیچی...تو شهرم بد میرم...ولی دیگه قول میدم لااقل تو شهر یواش تر برم دست راستمو میزارم رو قلب چپم و قول میدم قول قول قول.


وای فک کن... من نزدیک مشروطیم!معدلم حدود 12شده!وای نه من که هیچ تو مدرسه معدلم کمتر از 19 نبود دیگه اصلا حوصله درس رو ندارم.
شایدم از ترم بعد تصمیم گرفتم بخونم شاگرد اول بشم آخه شاگرد اولا سهمیه دارن واسه ارشد.
وای ی ی یه کنکور دیگه!فکرشو که میکنم موهای تنم سیخ میشه!

راستی امروز با آری رفتم بدنسازی فک کن من که از پارسال سنگین ترین چیزی که بلند کردم کیفم بوده(اونم عمرا!)

خلاصه گفتم یه وقت منو دیدین تعجب نکنید یه چیز تو مایه های آرنولد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 

امتحانا كه تموم شد (با هر جون كندن و البته افتادني بود!)تصميم گرفتيم بريم مسافرت مثل هميشه بحث سر جا و اين حرفا نشد معلومه ديگه!شهر بابا و مامان: يزد!به دلايل معلوم ما سالي يه بارو بايد بريم يزد و متاسفانه هميشه هم تو تابستون ميافته ديگه!هنوز گرماش تو تنم مونده!ولي با همه اين حرفا من عاشق مسافرتم حالا اگه يزدم بود با دماي 50 درجه خوب باشه!حالا يه خوبيهايي هم داره مثلا شب كوير ديوونه كننده اس ديگه اينه ديروز رفتم سينما فيلم شام عروسي تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه بگم نريد ببينيد!يه فيلم لوس كه فك كنم فقط اون خانمه كه پشت سر ما نشسته بود و همش دهنش ميجنبيد!ازش خوشش اومد تازه هي هم ميگفت اين بچهه (يكي از بازيگرا) چقد خوشگله ميخواستم خفش كنم!!! اووووووم ديگه اينكه الان فينال تموم شد و خيلي ناراحتم و بيشتر واسه زيدان!نميدونم چرا يه دفعه اينجوري كرد ولي خودمونيم عجب كله اي اومدا!اصلا هم حق ايتالياييها نبود ببرن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 

خوب ميخواستم خودمو معرفي كنم ولي...از كجا شروع كنم...حدود 19 سال پيش بود...دقيقا 19 سال و 2 ماه و 14 روز پيش كه من اومدم مدر بزرگم ميگه موقعي كه به دنيا اومدي درا رو باز ميذاشتن يعني هوا خوب بوده!اينقده بچه و نوه داره كه همينش يادش مونده خيليه!

خوب!حالا 19 سال و 2 ماه 14 روزه كه نديدمت!...نه يعني من به دنيا اومدم و مثه همه رفتم مدرسه مثه خيليا درسم بد نبود و مثه بعضيا رفتم دانشگاه و حتما مثل همه يه روز ميميرم ديگه!

اينم ميخواستم بگم كه...كه...ميدونيد چيه من يه كم كه زيادي اعتماد به نفس دارم آخه معتقدم كه خدا جهان رو آفريده كه...من توش زندگي كنم ابر و باد و مه و خورشيد و...در كارند تا من راحت باشم...سعدي و حافظ و فردوسي شعر گفتن تا يه روز من خواننده ي شعراشون باشم...بلاگا ساخته شد تا من توش بنويسم و...

راستي اعتماد به نفس من واقعا زياده؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی |