تبليغاتX
شاهزاده عاصی
هر روز به جنازه ای که خواهم شد بیشتر شباهت میابم...
همیشه آدم از هر چی بدش میاد سرش میاد!همیشه از آدمایی که روح کوچیکی داشتن و همیشه داشتن نق میزدن بدم میومد،یه روز نگاه کردم دیدم وای خودم از همه بد ترم،دیدم تنها کسی که از ناراحتیه من خبر نداره خواجه سعدی شیرازیه(حافظ خبر داره،چون بعضی وقتا فال حافظ میگیرم)اما میخوام عوض شم،میخوام (صلیبم رو خودم به دوش بکشم)،حتی اگه زیرش له بشم.

همیشه ظاهرم مثل باطنم بود،اگه دروغ میگفتم خنده ام میگرفت،اگه کسی رو دوست داشتم میفهمید،همینطور اگه از کسی بدم میومد،ناراحتی،عصبانیت،خوشحالی و درد وکلا هیچ چیز رو نمیتونستم مخفی کنم،ناراحتی کسی رو نمیتونستم ببینم،هیچ وقت نخواستم باعث ناراحتیه کسی بشم،نمیگم نشد ولی خودم بیشتر از اون ناراحت میشدم،همیشه خودم رو واسه اشتباهام سرزنش میکردم و ...

ولی حالااز این معصومیت احمقانه حالم داره به هم میخوره،دوس دارم از این به بعد دروغ بگم،غیبت کنم،مسخره کنم،به بقیه بخندم،بزارم بقیه هم زیر صلیبشون خرد بشن،بشکنن،از صدای شکستنشون لذت ببرم،اگه  شد یه تنه هم بهش بزنم،میخوام غرور دیگران رو بشکنم،دوس داشتنشون رو مسخره کنم،به عشقشون بخندم،وای که چه حالی میده!به قول رضا صادقی هر که سوخت و باخت مهم نیست،مهم اینه من برنده ام!!!

میخوام مثل خیلیا گرگ* بشم،کفتار بشم،مارمولک،کبک،بوقلمون،گربه...اصلا چه میدونم مثل خیلی ها خوک بشم ولی دیگه نمیخوام خر باشم،بره باشم،آدم باشم!

*اینا همشون ما به ازای بیرونی دارن!وچه قدر هم زیاد،و چقدر هم بیشرم،که اینا به حکم ذاتشون این صفات رو دارن و اونا...!

 چی میخواستم بگم چی شد،هر وقت یه ذره میرم تو فکر(چه غلطا!)اینجوری میشه البته اینکه سعی میکنم دردام رو واسه خودم نگه دارم فقط تو دنیای بیرونه،اینجا همونی که تو مخم هست مینویسم...

................................................

اینقد گیر نده که چته!یه روز همه چی رو میگم و شاید با هم بهشون خندیدیم!این شعر رو دوس دارم نمیدونم ربطی داره یا نه:

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .
روح من كم سال است .
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .
روح من بيكار است :
قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
اگه خدا قبول کنه دارم میمیرم،الان اصلا حسش نیست،میام ...

...............................

الان فک کردم دیدم حس مردن هم نیست،این شعرو دوست دارم یه جورایی:

این روزها ندارم..دردی برای گفتن                    پایی برای رفتن..رنجی برای بردن

بردار دستت ای مرگ..از روی شانه هایم          انگیزه ای ندارم..حتی برای مردن

 نفسم بعضی وقتا حال نمیکنه بیاد بالا،مثه خودم تنبله بیچاره!دیروز رفتم دکتر میگه شاید قلبت سوراخ باشه!داشتم فک میکردم چه جوری یعنی! مثلا از این قلبا میکشن تیر از توشون رد شده،از اونا!شایدم منو اسگل گیر آورده بود!فقط خدا کنه چیزیم نباشه،حیف این هیکل نیست بره زیر خاک؟حس مردن هم نیست تازه!

...............................

امروز با بچه ها رفتیم طرفای کن و امام زاده داوود،بعد رفتیم کنار رودخونه،بچه ها منو اغفال کردن بریم تو آب،البته آبش هم وسوسه انگیز بود،خلاصه این نامردا هم از ما عکس گرفتن میخوان ازم باج بگیرن،حالا من دارم با آرش و آرمین یه مذاکراتی میکنم،خدایی خیلی ضایس عکساش آخهیه ذره آبرویی هم که داشتیم میره!جنبه ندارن که!

اگه این تیکش رو نادیده بگیریم با حال بود،داریم جاهای با حالی پیدا میکنم

..............................

امروز رفته بودیم پارک یه اراذل(البته چون یکی بود رذل بود ولی اراذل باحال تره!)رو آورده بودن بچرخونن درس عبرت بشه!چه بساطی بود!آخر عاقبت ما هم همینه!

شدن ۲ تاآرش هم دید وبلاگم روحالا ۲ تا از دوستام که منو میشناسن وبلاگمو دارن یکی....(به خاطر مسایل امنیتی سانسور شد!) یکی هم این آری (مختصر آرش،با اینکه جفتش سه تا حرف داره!ولی انگلیسی بنویسی فرق میکنه!باید تنبل باالفطره باشی تا این نکته ها رو کشف کنی!)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 

 

چه ماجرایی داشتیم تو این هفته!دوشنبه شب با چند تا از بچه ها رفتیم مسجد دانشگاه واسه اعتکاف،خیلی دوست داشتم ببینم چه جوریاست،البته چون محیط دانشجویی بود بیشتر دوست داشتم برم.همین جور جمعیت زیاد میشد،خودشون میگفتن ۱۱۰۰ نفر اسم نوشتن!نمیدونم مسجد دانشگاه تهران رو دیدید یا نه،ولی این همه آدم نشسته هم جا نمیشن!حالا باز قسمت آقایون بهتر بود،قسمت خانم ها با اینکه تقریبا نصف قسمت آقایونه ولی تعداد نفرات مساوی بود!چقدر هم حرف میزدن خانما!باید بگن روزه حرف زدن هم بگیرن!


خلاصه اوضاع یه جوری بود به قول بچه ها باید شب اول قبری میخوابیدی!اونم من که موقع خواب تا شعاع ۲ متریم نباید کسی باشه!این که باز خوبه،همین که خواستم بخوابم دیدم نه!مثل اینکه امشب قرار نیست ما بخوابیم!یکی داشت خر و پف میکرد،اونم چه خر و پوفی!هر بار که پف میکرد همه تنم میلرزید!


خلاصه دیدیم آدم حتما نباید واسه اینکه ثواب کنه کباب بشه که!گفتیم اینجا دیگه جای ما نیست،اولا من فک میکردم فقط دانشجوییم،قرار نبود تراکتور هم بیارن!بعدشم مجبورید مگه اینقد ثبت نام کنید که کار به این قشنگی رو خراب کنید.


هنوز تو مسجد نشسته بودم و نمیتونستم خودم رو راضی کنم برم،که بهنامزنگ زد گفت میای بریم اصفهان!منم که تو این موارد نه نمیتونم بگم گفتم بریم،تو بیا دم دانشگاه منم الان میام،خلاصه یه جورایی اعتکاف رو دودر کردیم اومدیم بیرون.
تازه تو حموم فین کاشان بودیم که زنگ زدم به مامانم گفتم من دارم میرم اصفهان!بیچاره مامانم فک کرد بود بچه اش قراره آدم بشه!


این جوری شد که به جای اینکه به خدا برسیم،رسیدیم اصفهان!خیلی باحال بود،کلی گشتیدیم،کلی هم خوش گذروندیدیم،کلی هم دیوونه بازی در آوردیم.
رفتیم باغ پرندگان کلی پرنده ها رو اذیت کردیم،رفتیم منار جنبان که باز هم بسته بود!رفتیم سی و سه پل که مثل همیشه شب هاش محشره،قایق سوار شدیم،به زور بچه ها رو بردم زیر فواره سر تا پا خیس شدیم!(دیوونه ها زیر فواره به جای اینکه پا بزنن دارن منو میزنن،۲ساعت اون زیر بودیم!)قیلون زدیم و ...

فک کن با دو نفر رفته بودم که بیچاره ها!ترک بودن همش نوار زبون اصلی میذاشتن تو ماشین!ابرو و ابراهیم و... تازه بعضی وقتا هم میزدن تو فاز ترکی حرف زدن،منم مدادم دیگه!البته بعدن واسم ترجمه میکردن ولی خدا میدونه چی میگفتن!

اینم ماجرای این هفته ما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
۱

۲

۳

.

.

.

یادم میمونه...

...................................................

حالم اصلا خوب نیست،دوباره...خدایا...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
امروز با بچز(بچه+اس جمع!)رفتیم سینما،فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ،بر عکس اسمش فیلم جالبیه!یه فیلم جنگی که کلا ۴تا بازیکن داره،با یه لوکیشن! ولی شاید تنها فیلمی باشه که عراقیا توش مداد و عوضی و بی احساس و احمق و ایرانیا فرشته و باهوش و پیغمبر و نیستن!

از اون فیلمایی هم نیست که برای گروه سنی الف باشه!از اونایی که تماشاچی میگو فرض شده!فقط یه بدی داره نه که فیلم خاصه(خاص یعنی چی اونوقت!)فقط سینما های خاص نشون میدن،مثلا سالن سوم سینما فلسطین!خیلی باحاله،نه که موقع نمایش فیلم دماغت میچسبه به پرده قشنگ فک میکنی خودت اونجایی الان.

این فیلم رو یکی از استادامون معرفی کرده بود،دوس دارم اینجا دربارش بنویسم چون خیلی دوسش دارم،بهترین معلم من تا حالا و شاید تا همیشه.

دکترشیری استاد کلاس تنظیم ما بود،فقط همین رو بگم که هر کسی نمیتونه کلاس تنظیم پسرا رو که تو سالن چمران تشکیل میشه و حداقل ۴۰۰ـ۳۰۰ نفر توش نشستن که خیلیاشون تو این زمینه استادن!تازه اون بشه بهترین کلاس عمرم.و بعدش به خاطر بعضی مسائل و تنگ نظری ها و کم فهمی ها و نفهمی ها عذرشو بخوان!

ما بعد از اون کلاس هم باهاش در ارتباطیم،یعنی آدمیه که هیچ وقت بهت نه نمیگه،فک کن شمارشو بهت میده که اگه کار داشتی زنگ بزن!و حتی جواب اس ام است رو هم میده!فک میکنم از ایشون بیشتر بشنویم،لیاقتش رو داره که به مه جا برسه،از این شماره دادنش کلی هم چیز تعریف کرده که نمیشه گفت!

کلا آدم جلبیه،مثلا یه این کلمه رو انداخت رو پرده: حنده  بعد گفت اینو چی میخونید،با توجه به اینکه چی میخوندی معلوم میشد به چی بیشتر فکر میکنی،حالا بگذریم که من و دوستم همون حنده خوندیم!(مخ کاملا فابریکه!)راستشو بگو چی خوندی؟

یا یه بار یه ماهی آورد گفت دست به دست کنیم،ماها رو هم فرض کنید با یه علامت سوال رو سرمون که یعنی چه؟آخر جلسه گفت:میدونید چیه؟حافظه این ماهی فقط ۵ ثانیه است،یعنی وقتی میدی به بغلیت دیگه تو رو یادش نیست،هر بار که میخوره به دیواره ی تنگ یادش میره که قبلا هم اینجا بوده، تلاش میکنه یه راهی پیدا کنه،و همینجوری توی این مسیر بسته هی میچرخه...

حالا بازم میگم دربارش،ولی خوب بعضی از چیزارو که نمیشه گفت،در گوشیه،گوشتو بیار جلو،جلوتر،اه برو بابا،سالی یه بار گوشتو تمیز کن لااقل،ثواب داره!(ثواب رو با ص نوشتم اول!بی صواد!)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
از روزی که آدمای دور و برمو شناختم،خودمو شناختم،دیدم نه،آدما اونجوری نیستن که فک میکردم ـ آدماـ!

تازه فهمیدم که :(( این همه آدم های جور واجور و همه یک جور و ناجور بی خودی چه فایده؟...یک زمین و آسمان مختصر...چهار تا آدم حسابی...!))

مگه خدا کمال مطلق نیست؟مگه خدا هر چی آفریده کامل نیست؟پس چرا؟چرا این یکی اینجوری شد؟چرا اشرف مخلوقات اینقدر پست شد؟چرا گرگ شد،چرا روباه شد،چرا خوک؟

فک نمیکنم اشتباهی شده باشه،یا مثلا از زیر دست خدا در رفته باشه،یا مثلا فرشته ها شوخیشون گرفته باشه!اما اینم نمیتونم باور کنم که خدا یه همچین موجودی رو آفریده باشه،از اون بدتر اشرف مخلوقات هم بشه،حتما پارتی بازی شده،

یا شایدم حق با نیچه باشه((انسانها خدا را کشته اند و ...))

شایدم حق با شیطون بوده،بقیه فرشته ها هم جراتشو نداشتن بگن،وگرنه کیه که الان ندونه،که این بشر جاش تو جهنمه،بدون استثنا،از دم!البته اگه بازم پارتی بازی نشه!

..............................

امروز چند تا از بچه ها خداحافظی کردن،دارن میرن مکه،منم دلم تنگ شد یه دفعه،شاید اگه برم اونجا صدام بهش برسه،حتما خدا احترام مسافر رو نیگه میداره،حرفاشو گوش میکنه...

.............................

الان نزدیک اذان صبحه،لحظه هایی که خیلی قشنگه،چون شاید سر خدا خلوت تر باشه،شاید یه کم دلش بسوزه تو این لحظه ها،خدایا...خدای من...

چی بگم،خودت میدونی!

>الان به هیچ وجه افسرده و ناراحت نیستم و در کمال صحت و سلامت هستم!<

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
امروز زد به سرم که از کنکور بنویسم،یعنی چون سالگردشه تصمیم گرفتم asبنویسم! یکی از بدترین و بهترین سالهای زندگیم ...بدترین چون تو اون سال اصلا خوش نگذشت،بهترین چون بالاخره به اون چیزی که میخواستم رسیدم.

من پیش دانشگاهی رو غیر حضوری گذروندم،(یعنی من یه جا میرفتم معروف بود به هتل خمینی هر کی میخواست غیر حضوری بگیره یه شیرینی میداد به مدیر و دیگه نمیومد!)واسه همین همش تو خونه بودم...

جالبه من از اول میخواستم یه سال دیگه هم بخونم یعنی فک میکردم چیزی که میخوام قبول نمیشم واسه همین تقریبا همه تفریحام،مهمونیا و ... سر جاش بود!حتی بیشتر از سالای دیگه تلوزیون نگاه میکردم!

هر وقت هم درس نمیخوندم دست به دومن خدا میشدم! شروع میکردم به نذر کردن اینقد نذر کردم که الان یادم نیست خیلی هاشو!آخه شرط کرده بودم اگه رتبم زیر هزار بشه نذرامو به جا بیارم که عمرا فکر نمیکردم بشه!

حوزه کنکورم تو ایران زمین بود،یه چندتایی از بچه ها هم اونجا افتاده بودن...اصلا روز خوبی نبود...یه روز گرم،توی یه زیر زمین،با یه پنکه فکسّنی!نمیدونم یه دفعه چه مرگشون شده بود تصمیم گرفتن سوالا رو مفهومی مطرح کنن!صفحه اول دفترچه رو وقتی داشتن قرآن میخوندن زدم! سوالای فیزیک افتضاح بود،همونجا رسما بی خیال شدم!ولی چون عادت داشتم تا آخر بشینم شیمی رو زدم بعد برگشتم فیزیکا رو زدم...

مطمئن بودم گند زدم!ولی زیاد به روی خودم نیاوردم،تابستونه کنکور یه تابستون مذخرف بود،هیچ پیش بینی درباره رتبم نمیتونستم بکنم،شاید بین ۵ هزار تا ۱۰ هزار!

موقع اعلام نتایج قلبم تو دهنم بود،یه حس خاص،یه چیز مثل یه سال!

خوب یادمه اون شب ماهی داشتیم،عموم هم خونمون بود،نمیدونم چرا اون موقع خودم کارت اینترنت نداشتم،به آرش گفتم نگاه کنه،رتبه ای بچه ها اصلا امیدوار کننده نبود.

سر سفره بودم که آرش زنگ زد،گفت حدس بزن،اصلا حوصله این کارا رو نداشتم،مطمئن بودم اگه یه ذره دیگه لفتش میداد هر چی از دهنم در میومد بهش میگفتم،گفت اولش هشته!وای نه هشت هزار!یعنی یه سال دیگه هم باید انتگرال بخورم(که بعدا فهمیدم تا آخر عمر کارمون همینه!)ولی آرش اصرار میکرد ۸۰۰ شدم!دیگه به این شوخیای بی مزه اش عادت داشتم!ولی اصرار داشت و وقتی دیدم داره قسم میخوره سعی کردم باور کنم...

چقدر طولانی شد!آخه یه سال از عمرم بود دیگه...یه سالی که الان میفهمم میتونست خیلی بهتر از این باشه،...ولی خوب نمیتونم بگم الانم ناراضیم،شاید خیلی کم زحمت کشیدم،یعنی مطمئنا!شاید هدفم کوچیک بود،یا شاید اعتماد به نفسم کم بود،فقط یه شانس آوردم و اونم این بود که پارسال کنکور رو سخت گرفتن... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 

 

آخیش...میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...راست میگن دیگه!دلم واستون اینقد . شده بود

روز اول که رسیدیم زنگ زدم به یکی از بچه ها که چه نشستی!من مشهدم.اونم گفت که خوب باش!منو از خواب بیدار کردی اینو بگی! بعد که بیدار شد زنگ زد گفت بیا بریم باغ یکی از بچه ها منم که پایه گفتم بریم.

خلاصه رفتیم یه باغ بود نزدیکای شاندیز یه چند تایی دیگه از بچه های دانشگاه که مشهدی بودن هم امدن و تا شب اونجا بودیم تازه استخر هم داشت که تو اون هوای گرم خیلی حال می داد.بعدشم غلیون و ... البته کلی هم غیبت بچه ها رو کردیم!

فرداش دیدیم خیلی زشته این همه راه به خاطر امام رضا آدم بیاد مشهد بعدش بره بگرده!روز دوم و مابقی روزها رفتیم حرم...

چه خبر بود!نه که ایرانیا خودشون خیلی کم بودن حالا از همه کشورها هم اومده بودن!خیلی وقت بود تابستون نرفته بودم مشهد مثلا دفعه پیش زمستون بود خیلی خلوت بود هر چی من از شلوغی بدم میاد تو این چند روزه سرم اومد!فقط تونستم ضریح رو از دور ببینم ولی این سعادت بزرگ!نصیبم نشد که برم بچسبم بهش!آدم میخواد بکشه اینارو ٬ حالا خوبه امام رضا اون تو نیست!

شب اول رجب رو هم تو حرم موندم جلو پنجره فولاد ولی شب آرزوها اونجا نبودم

یه چیز دیگه رو هم کشف کردم که این ساعت حرم چه جوری زنگ میزنه!کلی ذوق کردم

روز آخر هم باز زدیم به گردش که اول و آخرش یکی باشه!ایندفه رفتیم خود شاندیز با اون کباباش که نمیشه خوردش اینقد زیاده ولی من خوردم تازه سهم بقیه رو هم خوردم!

ولی کلا به این نتیجه رسیدم آدم عاقل تابستون مشهد نمیره!راستی من یکی از نذرهایی که واسه کنکور کرده بودم این بود که هر سال برم مشهد!حالا کلی نذر دیگه هم داشتم که یه روز تعریف میکنم!

 ...........................................................

با اینکه هیچ وقت نمیتونم قبول کنم که در ودیوار حرم رو بوس کنم در برابر اینکه همیشه با این وسوسه که زور بزنم خودمو به ضریح برسونم حتی گه شده ۳-۲ نفر رو له بکنم مقاومت میکنم و با ایکه حتی به این شک میکنم که لازمه حتما این همه راه رو آدم بره چون معتقدم در سفر وحانی فاصله مادی مطرح نیست ولی نمیتونم این  رو هم انکار کنم وقتی تو اون محیط قرار میگیرم واقعا تحت تاثیر قرار میگیرم یا به خیلی از خواسته هام از همین راه رسیدم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
خوب... داشتم از حرم برمیگشتم دیدم نوشته کافی نت منم که معتاد...خمار هم بودم دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم...ا.مدم تو...آخه هتل ما کافی نت نداره من نمیدونم این ستاره ها رو واسه چی بهشون میدن!

این که چیزی نیست تازه مشهد آب نیست آبمونم قطع کردن!عجب بساطیه ها!

فک کنم جمعه برگردم یه حال اساسی با نت بکنم

فعلا برم از ناهار نمونم!

۲عاتون کردم۲عام کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی | 
من هنوز زنده ام(نه که خیلی مهمه!)هیچ قصدی هم واسه مردن ـ خودکشی ـ خودسوزی ـ خودخواهی و... ندارم.فقط یه چندروزی دارم میرم مشهد یعنی از امروز تا بعدا.شاید اونجا یه کافی نتی - کافی شاپی - کافی کولایی چیزی پیدا کردم و به کارهای واقعا مهمم رسیدم!

واسه همتون ۲عا میکنم-واسه هممون ۲عا کنید...

(نظراتتون رو هم تو پست قبلی بگید آخه نمردن من  هم نظر داره؟!)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط شاهزاده عاصی |