![]() |
![]() |
|
| هر روز به جنازه ای که خواهم شد بیشتر شباهت میابم... |
تقریبا یک سال گذشت،وای چه سالی بود،نمیدونم چرا ولی تا حالا بدترین وبهترین،بهتین و تلخترین،تلخترین و شیرین ترین،شیرین ترین و پر خاطره ترین سال عمرم شاید همین باشه،و البته خیلی ترین های دیگه...
آهان! چند تا دوست خوب پیدا کردم ـ میگن آدم خوشبخت کسیه که موقع مردن به اندازه ی انگشتای یه دست دوست خوب داشته باشه ـ(فک نمیکنم واسه من به اندازه ی انگشتای یه پا هم بشه چه برسه به دست) آخه من خیلی دوست هام رو دوست دارم،با این که معمولا(متاسفانه)بهشون نمیگم. یک سال خاطره،از همون روز ثبت نام که نمیدونستم دانشگامون کجاست!اردوی آشناییمون با شب هاش !چهقدر موقع خواب بچه ها رو اذیت میکردیم!هنوز هم با بچه ها بهش میخندیم،کلاس های رجب بیگی(یه چیز تو مایه های سالن های سینما!)که یا به بلوتوث بازی میگذشت،یا تیکه انداختن به استاد،خوراکی خوردن،خوابیدن ...کلا هر کاری غیر از درس خوندن!شب های امتحان و خوابگاه رفتن(حتما درباره این خوابگته مینویسم!) یادش به خیر اعتراض های دانشجویی،یه بار تو یکی از همین اعتراض ها یه دختره رفته بود بالا داشت میگفت شماها خرید که هیچی نمیگید و اعتراضی ندارید و ... منم گفتم خر خودتی و هفت جد و آبادت!نگو دوستاش بغل من وایساده بودن!خلاصه کلی خندیدیم.یه بار هم یکی از بچه ها رو کلان گرفته بود!میگفت شما شلوغ بازی و اغتشاش کردید! *هیچ کس هنوز گریه کردن من رو،اشکام رو ندیده،شاید بغضم رو،نمیدونم(چقدر سخته نذاری بغضت بترکه...) .................................................. میگفتن مرده زنده میکنه،کورشفا میده،دردای لاعلاج رو خوب میکنه،خلاصه واسه خودش معرکه ای گرفته میگن بچه هم که بوده تو گهواره حرف میزده ولی به خاطر اینا نبود که آورده بودنش اینجا آخه این روزا هر انترنی هم از این کارا میتونه بکنه!جرمش اینه که میگه من رو خدا فرستاده که به مردم بگم با هم دوست باشید به هم عشق بورزید...بیچاره،فردا قراره اعدامش کنن... ................................................. وقتی شمعدونیه قدیمیمون شکست بابام از خواب پرید،مامانم گفت حیف شد،خواهرم گفت ایکاش دو تا داشتیم،داداشم گفت خیلی قشنگ بود،حتی همسایمون هم احوالش رو میپرسید...ولی وقتی دل من شکست هیچکس چیزی نگفت...هیچکی نفهمید... ................................................. پ.ن۱: راستی من نوشته هایی که واسه خودم مینویسم رو خیلی بیشتر دوست دارم،نوشته هام تو اینجا یه جوریه،منه سانسور شده،منی که راحت نمینویسه،منی غیر از من،یا منه خجالتی شاید... پ.ن۲:قالب دوست داشتنیم مشکل پیدا کرد،تر زده بلاگفا با این هاستینگش!چاره اش یه مشت گله،درشو گل بگیرن بره. پ.ن۳:می دونم که همه یکی رو داشتن که از دستش داده باشن،شب جمعه،فاتحه ی شادی منو یادتون نره... پ.ن۴: ... پ.ن۰:امسال با پارسال خیلی فرق خواهم داشت،البته امیدوارم،حالا که فک میکنم میبینم چهقدر اشتباه داشتم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
نیمه شعبان گذشت ولی دوست دارم این رو بگم،یادم نیست کی گفته که:((انسان امروز در انتظار هیچ چیز نیست،جز رسیدن مترو!)) با اینکه اهل دعای ندبه و فرج و اینجور برنامه ها نیستم(متاسفانه) اما غروب های جمعه* یه حس خاصی دارم،یه دلتنگیه خاص،واسه یه نفر،یکی که هم اسم خودمه!واااای چه حالی میده اگه بیادفک کن!حال همه ی آدم های عوضی گرفته میشه!محشره،یه دنیای درست حسابی،با کلی آدم کمتر،زندگی بهتر!تازه شاید تونست منم آدم کنه!(بعیده) *یادم نیست کجا شنیدم که عصرهای جمعه واسه این دلگیره که فرشته ها دارن به حساب کارهایی که در طول هفته میکنی میرسن،واسه من که یکیشون کاملا بی کاره،همون دست راستیه!حالا نمیدونم این چقدری درسته. راستی داشتم فکر میکردم اگه بخوایم یه روز یه تولد واقعی واسه امام زمان بگیریم که مثلا کیک تولد هم داشته باشه چند تا شمع لازمه حس نوشتن نیست،شاید اینم واسه خالی نبودن عریضه نوشتم،نمیدونم،الان دلم میخواد تنها باشم،تنهای تنها،میخوام بشینم فکر کنم،به یه نتیجه ای برسم،دیگه بسه،بسّمه...مینوسیم ولی نمیدونم کی،الان حوصله هیچی رو ندارم...هیچی به تمام معنیش. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
یه پسر دایی دارم تازه حرف زدن رو شروع کرده هر وقت جیش داره میگه جیش کردم!هر وقت هم ببینه داری میری دستشویی میگه جیش کردی؟! یاد بچگیام افتادم(بچگیاتم هیچ ..ی نبودی آخه!) بچه که بودم همش دوس داشتم بزرگ بشم،الانم مثه بقیه آرزو نمیکنم که دوباره بچه بشم،ولی دنیای بچه ها رو دوس دارم،مثلا سادگیشون،اینکه بین گریه هاشون میخندن،بین خنده هاشون گریه میکنن،ظاهر و باطنشون یکیه و ... .................................... مکان:مهدیه تهران آخ!اولین درد این دنیا،پرستاره زد(بچه زدن داره آخه!)،میگن اگه بچه گریه نکنه شاید زنده نمونه،اگه میفهمیدم از کجابه کجا اومدم شایدخون گریه میکردم! از همون بچگی هم به هر چی میخواستم باید میرسیدم!مامانم تعریف میکنه با کفش میوفتادم دنبالش که من شیر میخوام!بالاخره بعد از با صد تا دوز وکلک ما رو از شیر گرفتن(خدایی خوب کاری کردن!) یادمه از بچگی هم خوشخواب بودم،راه مدرسمون با خواهرم یکی بود،زمستونا کلاه و شال گردن میبستم گرم میشدم تو راه خوابم میبرد،دستم هم تو دست خواهرم بود،خواهرم از بغل درخت رد میشد من میخوردم به درخت!هنوزم که تعریف میکنه کلی بهم میخنده! ۹-۸ سالم بود که یه رمان نوشتم،تنها جذابیت داستان این بود که شخصیات های اصلیش همشون مردن،تراژدی بود! بچه بودم این آشغالیامون اینقد مهربون بودن دوس داشتم آشغالی بشم،با کلاسش همون سوپور،همه بهم میخندیدن،بزرگتر شدم گفتم میخوام رئیس جمهور بشم بازم بهم خندیدن،حالا من موندم چی کاره بشم پس! بسه دیگه همه چی رو که نمیگم!در ضمن به دلایلی دیگه نباید ناراحت باشم،از تمام کسانی که در شاد کردن دیگران دستی بر آتش(یا در آتش) دارن صمیمانه دعوت به همکاری میشود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد. . . . . . . . . . . .وسعت حيرانيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من. . . . . . . . . . .ديده ي بارانيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي. . . . . . . . .غربت پنهانيم را حس نکرد آن که با آغاز من مأنوس بود. . . . . . . . . .لحظه ي پايانيم را حس نکرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
بعد از مدت ها فال حافظ گرفتم این اومد: این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید بسامان غم مخور شاید،ولی پس کی؟؟؟ ..................................................... دیگه به زور دارم نفس میکشم،زود خسته میشم،اگه دهنمو باز کنم قلبم میاد بیرون،بعضی وقتا اینقد تند میزنه که عرق میریزم،هر چی زور میزنم بعضی چیزا یادم نمیاد،زود خسته میشم،از این شهر لعنتی خسته ام،از مردماش خسته ام،از اون یارو که امروز وقتی حالم بد شد زدم کنار پیاده شدم بر و بر منو نیگا میکردمتنفرم، پفیوس عوضی به چی نیگا میکنی؟ بدم میاد،بدم میاد،بدم میاد،بعضی وقتا از همه چی بدم میاد،از همه بدم میاد،از خودم بدم میاد...مخصوصا از خودم،آدم میتونه دوستاش رو خودش انتخاب کنه،اما انتخاب خودش دست خودش نیست!بدم میاد از آدمای سر تا پا یه کرباس... بدم میاد که هیچ کی دردم رو نمیفهمه،بدم میاد بهم بگن بی خیال بابا،خوش باش،همینه که هست،یه طویله،یه پنجاه شصت سالی توش بچر،بعدشم مثه یه خر خوب بمیر،مبادا یه وقت الکی ار ار کنیا،نکنه خوب سواری ندی،خر خوبی باش،باشه؟خر خوبی بمیر،باشه؟ خسته ام،خسته ام،خسته ام،خسته از روزمرگی،خسته از شب مرگی،خسته از عمر مرگی هام... خسته از لحظه های تکراری،خسته از روزهای تکراری،خسته از حرف های تکراری... خسته از امید های محال،آرزوهای بعید،احساسات غریب،درد های ناگفتنی،حرف های خاک خورده،من سر خورده...از روزهای بد تر از دیروز،امیدهای کمتر از پارسال،غم های بیشتر از یک عمر...از اینکه بدونی چته و ندونن که چته،که راه حلش رو بدونی و نتونی،بدونی و نتونی...آه
خسته از ساعت ۱ و۱۳ دقیقه بامداد،خسته از حرف های تکراری... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
بخاطره یه قضیه دلم خنکه اساسی!(الان دو تا شاخ رو سرم در میاد!) و واسه یه موضوعی ناراحتم شدیدا دیشب ساعت ۸ شب رفتیم استخر،بعد یکی از بچه ها گفت بریم کن قلیون بزنیم!حالا استخر کجاس؟جیحون!کن هم که معرف حضور هست!ساعت چنده؟۱۰ شب!با کی بریم ؟با چنگیز و طیّب(با کسره ط بخونید،رو اسمش تعصب داره ها!)و یه چند تا از بچه ها،خلاصه زنگ زدیم خونه که دیگه بی خیال ما یکی بشید!جای خیلی باحالی بود،تازه تو راه هم کلی لایی بازی و دیوونه بازی در آوردیم و چنگیز هم تو راه عاشق یه دختره شد(پشت چراغ قرمز!)خلاصه یه جای خوف و باحالی بود... این سری که رفتیم استخر از بچه ها عکس گرفتم که دیگه منو تهدید نکنن،مگه الکیه ااا(این یکی رو با فتحه بخون) پریشب داشتم از گشنگی میمردم،این چنگیز نامرد هم میگه صب کن من برم شام بخورم برگردم،یه تعارف هم نمیزنه،خلاصه کم مونده بود روده کوچیکه یه بلایی سر داداش بزرگش بیاره که یه دست چلوکباب رسید راستی الان دارم صد سال تنهایی رو میخونم لامصب مگه تموم میشه!پیر شدم!فک کن داستان از خوزه آرکادیو شروع میشه الان که وسطشم به نبیره خوزه رسیدم!تازه اسم همشون هم شبیه همدیگه اس!حفظ کردن اسماش از ریاضی۲ هم سخت تره! اندازه همه عمرم دارم ول میگردم،خوبه چون فک نمیکنم تو آینده زیاد وقت واسه این کارا باشه...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خسته ام از قصه های شوم تان،خسته از همدردی مسموم تان...
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|