![]() |
![]() |
|
| هر روز به جنازه ای که خواهم شد بیشتر شباهت میابم... |
|
نمیدونم چی بگم...حوصله نوشتن هم نیست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
ـ یا نورالنور یا منورالنور یاخالق النور یامدبرالنور یا مقدر النور یانورکل نور یا نورا قبل کل نور یا نورا بعد کل نور یا نورا فوق کل نور یا نورا لیس کمثله نور. این قسمت جوشن کبیر رو دوس دارم...میگن شب قدر واسه اینه که آدن قدر خودش رو بدونه،ایکاش میدونست،ای کاش میدونستم...
ـ مرحله اول داوری نمایشگاه تموم شد،مردم تا اینجاش،خیلی باحال بود،حرف حرف آیدین آغداشلو بود!یه جورایی حق وتو داشت.تا ساعت ده شب داوری طول کشید.کار که تموم شد اومدم بیرون دیدم داره بارون میاد،چه بارون قشنگی... ـ نمیدونم چرا اینقد زیر بارون رفتن رو دوس دارم،هر چی بهم میگن سرما میخوری انگار نه انگار،البته یه اعتقاد خاصی نسبت به بارون واسه خودم دارم ... ـ حذف و اضافه اعصابم رو خورد کرد شانس انتخاب واحد و حذف و اضافه که ندارم!هر بار یه چیزی میشه... ـ چرا آدما کلا یه جاشون میلنگه؟یا خوشحالن یا شیرین میزنن یا اسگلن یا ... ـ امروز تو باشگاه یه دعوا شد اینقده حال داد پسره زد شیشه نوشابه رو شکست دست اون یکی رو برید!کلی اکشن بود،خلاصه اون از دانشگاه و محیط فرهنگی که همه یه جورین،اون از موزه و محیط هنری،اینم از محیط ورزشی،بعد میگم همه لنگ میزنن حق دارم دیگه! ـ اگه تو شرایطی که من هستم بودی چی کار میکردی؟نمیدونی چه شرایطی؟ولش کن اصلا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
ـ مهمونی که کلا حال میده،حالا مهمون خدا باشی که دیگه هیچی.ماه رمضون رو خیلی دوس دارم،از بیدار شدن سحرش و دعای سحر و سحری خوردن و تشنگی ظهر و دل ضعفه های نزدیک افطار و ربنای شجریان بگیر تا خود افطار!
ـ یه برگه پیدا کردم با دستخط بابام این شعر رو توش نوشته بود(اگه درست یادم باشه،واسه چند وقت پیشه): روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است --- آری افطار رطب در رمضان مستحب است عجب!!! به حق چیزای ندیده و نشنیده! ـ دیروز ختم بابای یکی از بچه ها بود،خیلی ناراحت شدم،کلا این اتفاق سخت هست،چه برسه به اینکه که این دوست ما متاسفانه(فک نکنم خوشبختانه!) خیلی هم احساساتیه.آدم بیشتر از این ناراحت میشه که هیچ جوری هم نمیشه همدردی کرد... ـ میگن هر چند وقت یه بار بری قبرستون بد نیست،یه اثرایی داره،حیف که آدم اسمش روشه:انسان! ـ نه به تابستون که اونجوری به الافی گذشت نه به حالا که وقت ندارم برم دانشگاه! ـ این جور نوشتن واسه اینه که حس نوشتن نیست ـ ناجور ـ البته خوشم هم میاد! ـ شادی در پست قبلی همون حس شادی بود!از هرگونه فکر دیگه به شدت هر چه تمام تر بپرهیزید!(سازمان جلوگیری از افکار منحرف) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خسته ام از قصه های شوم تان،خسته از همدردی مسموم تان...
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|