![]() |
![]() |
|
| هر روز به جنازه ای که خواهم شد بیشتر شباهت میابم... |
|
یه هفته بد،همین
................................ تازگیا فهمیدم نه تنها من وقت رو تلف میکنم ، بلکم وقتم داره منو تلف میکنه،یعنی این به اون در؟یا جفتشون با هم،من در...! ............................... یه مسافرت دلم میخواد،دلم چیزایی که نداره زیاد میخواد،کلا دلم دیوونس،دیوونه خونه آشنا نداری؟دلم نمیاد هر جایی بذارمش! ...................................... *خیلی چیزا،خیلی وقتا،خیلی جاها،اونجوری نیس که آدم می خواد،خیلیاش رو میشه تحمل کرد،ولی بعضی وقتا،بعضی چیزا،نه نمیشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
دو ساعت نوشتم پاک شد!پس این آپ خوب نخواهد شد! هفته خوبی بود،اول که سر کباب خوردن با بچه ها بساطی داشتیم،پولمون کم بود قرار شد اگه یارو گفت قابلی نداره بگیم قربان شما مرسی بیایم بیرون! بعد فرداش (یعنی دیروز!)با اون یکی بچه ها رفتیم کلکچال!همون اول که پام رو از خونه گذاشتم بیرون کلی به خودم فحش دادم که آدم روز تعطیل کله سحر تو این سرما سگ رو بزنی بیرون نمیاد میره کوه؟حالا بگذریم که همه مسخرمون کردن که کی ۷-۶ صبح میره کوه ولی واسه من که یه سال بود سیاهی صبح بیرو نرفته بودم خیلی کله سحر بود!با یه جون کندنی بود و با زور یخ شکن رفتیم بالا ولی برگشتن،اما برگشتن،برف بود،یخ بود،سر بود،وااای تا حالا اینقد سر نخورده بودم!پشت شلوارم سفید شد بود!خیلی حال داد،البته الان که یه روزی از اون موقع گذشته فهمیدم همه جام درد می کنه! نگار پیشنهاد داده ۵ تا از ناگفته هام رو بنویسم،یکی نیست بگه اگه ناگفته نبود که گفته شده بود خوب!حتما نباید گفته بشه دیگه. ولی گذشته از شوخی من ناگفته خاصی ندارم اگه میگی نه بیا بگو! .......................................... این شعر رو دوس دارم الان،خیلی بی دلیل،شایدم خیلی مستدل! :(از قیصر امین پور؟) آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود ........................................... دلم،نمی دونم چی می خواد، چی کار کنم حالا... دیوونه شدم!یا از اول هم بودم؟نمیدونم، مهم اینه که الان هستم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
آدم عاقل شبی که صبحش امتحان داره و هیچی بلد نیست و تنها امیدش هم تقلبه که آپ نمی کنه ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط شاهزاده عاصی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خسته ام از قصه های شوم تان،خسته از همدردی مسموم تان...
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|