تبليغاتX
شاهزاده عاصی - ناگهان چقدر زود دیر می شود...
هر روز به جنازه ای که خواهم شد بیشتر شباهت میابم...

 دو ساعت نوشتم پاک شد!پس این آپ خوب نخواهد شد!

هفته خوبی بود،اول که سر کباب خوردن با بچه ها بساطی داشتیم،پولمون کم بود قرار شد اگه یارو گفت قابلی نداره بگیم قربان شما مرسی بیایم بیرون!

بعد فرداش (یعنی دیروز!)با اون یکی بچه ها رفتیم کلکچال!همون اول که پام رو از خونه گذاشتم بیرون کلی به خودم فحش دادم که آدم روز تعطیل کله سحر تو این سرما سگ رو بزنی بیرون نمیاد میره کوه؟حالا بگذریم که همه مسخرمون کردن که کی ۷-۶ صبح میره کوه ولی واسه من که یه سال بود سیاهی صبح بیرو نرفته بودم خیلی کله سحر بود!با یه جون کندنی بود و با زور یخ شکن رفتیم بالا ولی برگشتن،اما برگشتن،برف بود،یخ بود،سر بود،وااای تا حالا اینقد سر نخورده بودم!پشت شلوارم سفید شد بود!خیلی حال داد،البته الان که یه روزی از اون موقع گذشته فهمیدم همه جام درد می کنه!

نگار پیشنهاد داده ۵ تا از ناگفته هام رو بنویسم،یکی نیست بگه اگه ناگفته نبود که گفته شده بود خوب!حتما نباید گفته بشه دیگه. ولی گذشته از شوخی من ناگفته خاصی ندارم اگه میگی نه بیا بگو!

..........................................

این شعر رو دوس دارم الان،خیلی بی دلیل،شایدم خیلی مستدل!  :(از قیصر امین پور؟)

  آه ای دریغ و حسرت همیشگی   ناگهان چقدر زود دیر می شود

...........................................

دلم،نمی دونم چی می خواد، چی کار کنم حالا...

دیوونه شدم!یا از اول هم بودم؟نمیدونم، مهم اینه که الان هستم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط شاهزاده عاصی |